الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
195
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) فصل هيجدهم / در ذكر وقايع شب عاشورا ( ارشاد ) پس حسين عليه السّلام اصحاب خود را نزديك غروب جمع كرد على بن الحسين عليه السّلام گفت : نزديك او شدم تا گفتار او بشنوم در آن وقت بيمار بودم شنيدم با اصحاب خود مىگفت : خداى را ستايش مىكنم بهترين ستايش و او را سپاس مىگويم بر خوشى و بر سختى بار خدايا تو را شپاسگزارم كه به نبوّت ما را بنواختى و قرآن را به ما آموختى و در دين بينا گردانيدى و ما را چشم و گوش و دل دادى پس ما را از سپاسگزاران شمار . اما بعد من اصحابى ندانم باوفاتر و بهتر از اصحاب خود و نه خانوادهاى فرمانبردارتر و به صلت رحم پاى بستهتر از خاندان خود پس خدا شما را جزاى نيكو دهد از من و من گمان دارم با اينان كار به جنگ و ستيز كشد و همهء شما را اذن دادم برويد و عقد بيعت از شما بگسستم و تعهّد برداشتم اكنون شب است و تاريكى شما را فرو گرفته است آن را شتر سوارى خود انگاريد و هر يك دست يكتن از اهل بيت مرا بگيريد و در دهها و شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج دهد براى آنكه اين مردم مرا مىخواهند و چون بر من دست يافتند از طلب ديگران مشغول شوند . ( 2 ) پس برادران و پسران و برادرزادگان و دو پسر عبد الله جعفر گفتند : اين كار براى چه كنيم براى اينكه پس از تو زنده مانيم خدا نكند كه هرگز چنين شود . و عبّاس بن على عليه السّلام آغاز سخن كرده بود و آن جماعت پيروى او كردند و مثل او يا نزديك به گفتار او سخن گفتند پس حسين عليه السّلام با بنى عقيل فرمود : كشته شدن مسلم شما را كفايت كرد پس شما برويد اذن دادمتان . گفتند : سبحان اللّه مردم چه مىگويند مىگويند بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود را كه بهترين اعمام بودند رها كرديم و با آنها تيرى نيفكنديم و نيزه و شمشيرى به كار نبرديم